تبليغاتX
روزمرگي ها

اين روزها سوژه براي نوشتن از در و ديوار مي بارد و به قولي بره كشون ما روزنامه نگارهاست .

نوشتن از نامه هاي مختلفي كه مقامات مكرمه به جاي رسيدن به امور محوله به هم مي نويسند و جالب آن كه  دردي هم دوا نمي كنند اين نامه ها  !!

نوشتن از رياست مجلس هشتم كه خواب و خوراك از اصولگرايان ربوده ،پرداختن به دستور رييس دولت اصولگرا براي واردات بنزين ، نوشتن از دادگاه دوباره مجيد قصابان ،حضور وزير بازرگاني براي استيضاح در مجلس  و هزار تا سوژه  تلخ تر از زهرِ از اين دست .

اما چه سود كه با نوشتن هر كدام تنها ، غمي به غمهاي غمناك اضافه مي شود و بس.

 درست است كه قرار بود روزنامه نگار چشم تيز بين جامعه باشد و خطاها را گوشزد كند  و درست تر كه استادانمان يادمان دادند كه بايد هيچ خطايي را ناديده نگداشت و ركن چهارم دموكراسي هستيم و ...

اما قرار نبود كه تنها روايت گر تلخي ها باشد روزنامه نگار !

قرار بود خوبي ها و خوشي ها هم گزارش شوند وتيتر يك  صفحه شوند اما دريغ!

حالا خيلي وقت است كه دلم براي يك ،تيتر يك امييدوار كننده لك زده است و دستم نمي رود كه باز هم از تلخي ها بنويسم .

حالا اغلب اوقات دلم مي خواهد چشمانم را ببندم و آرزوهايي كنم كه روزگاري محال نبود

وگاهي شعر اخوان را كه زماني دوست نداشتم بخوانم كه 

نادري پيدا نخواهد شد اميد                                          

كاشكي اسكندري پيدا شود!!!

و گاه دلم مي خواهد كه ...

  اگر این روزگار بگذارد اگر....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:27  توسط nafiseh zare kohan  | 

...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط nafiseh zare kohan 

خدایا

آسان بودن دشوار است

آسانم کن

خداوندا

کلام تو بودن دشوار است

بارانم کن

خداوندا

آن نیستم که باید آنم کن ."            " ضیاء موحد"

 

پ.ن

خوشحالم که خانم مقدم آزاد شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:30  توسط nafiseh zare kohan  | 

خديجه مقدم را از همان زماني شناختم كه ميدان هفت تير شاهد تلخ ترين روز خود بود

روزي كه بسياري از دوستان و فعالان زن پس از بدترين برخورد فيزيكي بازداشت شدند.

همان روز كه عكس كشان كشان بردن دلارام اشكم را در آورد ومهندس موسوي به خانه بر نگشت .

نمي دانم چند روز پس از آن اتفاق بود كه ديدمش و در اولين ديدار چه بر دلم نشست مادر معنوي جنبش زنان .

بعدها در دستگيري بچه هاي تحكيم وحدت و ادوار در مقابل دانشگاه امير كبير با او بيشتر آشنا شدم وهمان جا بود كه تشكيل كميته مادران را پيشنهاد داد .كميته اي كه چه به جا بود و علاوه بر آرامش قلبي به مادران  چقدر ديد آنها را نسبت به فرزندانشان تغيير داد

                                   

                        

و حالا چهره خندان ،مهربان و قوي جنبش زنان در بازداشت است  وچه تلخ كه ديگر خانم مقدمي براي دلداري دادن ديگران نيست هرچند كه مثل او در ميان فعالان زن كم نيست .

                                  

آرزوي قوي ماندن براي خانم مقدم خنده دار است كه او خود منبع انرژي است پس تنها براي مادر خندان كمپين يك ميليون امضا  آرزوي آزادي دارم آرزويي كه اميدوارم بر آورده شدنش دير و دورنباشد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط nafiseh zare kohan  | 

خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم

                                        "حافظ" 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط nafiseh zare kohan 

"یک روز قشنگ بارانی" راپس از آن که اندکی از مهمان بازی های سال جدید فارغ شدم خواندم وبا هر داستان کوتاهش دری به رویم گشوده شد وتصوری به من دست داد که قابل توصیف نیست.

انصاف باید داد که این۵داستان کوتاه امانوئل اشمیت که خانم شهلا حائری ترجمه اشان را بر عهده داشته است جذابتر ازآنند که که بتوان گفت.

زندگی زنانی که هر یک سرنوشتی جداگانه را سپری کرده اند و کسی چه می داند شاید زمانی که در خیابان و در حال قدم زدن از سویی به سوی دیگریم ویا می دویم که مبادا دیر به کارمان برسیم یکی از آن ها از کنارمان عبور کنند.

یا از کجا معلوم که یکی ازما شبیه آنها نباشیم وآینده ای شبیه به آنها در انتظارمان!

قشنگ ترین اتفاق فرهنگی ام در این یک نه روز گذشته از سال جدید همین کتاب کوچک ۱۰۰ صفحه ای بود که چقدر دوست دارمش.                             

راستی چه حواس پرتم که سال نو را به همه میهمانان این وبلاگ و عزیزانم تبریک نگفته ام

عزیزان دیده و ندیده ام سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط nafiseh zare kohan  | 

دم دمای عید که می شود بوی لباس نو گلهای بهاری خرید عید و بچه های کوچک که کشان کشان دستان مادر را می کشند هوایی می کند آدم را ،آن قدر که یادت می رود دوستان روزنامه نگارت در آستانه نغییر سال به زندان محکوم شده اند وتو بی خبر مانده ای ؟

خبر محکومیت آرش بهمنی ،بابک مهدیزاده ،کوهزاد اسماعیلی و علی انجم را در روز خواندم و متاثرشدم که چه بی صدا دوستانم محکوم شدند به حبس و زندان!

از منی که عضو کوچک خانواده مطبوعاتم کار آنچنانی بر نمی آید برای دوستان دیده و نادیده ام که اخبار انتخابات یخ زده و حال و هوای عید و البته روزنامه های محصور به خط قرمز همگی دست به دست هم داده اند تا گم شود نا عدالتی روا شده در حق دوستان روزنامه نگار گیلانی ام.

تنها توانم نوشتن در این فضای مجازی و اعلام حمایت از دوستان عزیزم بود که مثل همیشه ایفای نقششان و اجرای رسالتشان شده جرم ناکرده اشان.

بابک ،آرش ،کوهزاد و علی عزیز به امید توقف حکمتان و رسیدن روزی برای نوشتن بدون خطوط قرمز دست و پاگیر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:10  توسط nafiseh zare kohan  | 

امروز هشتم مارس است و روز جهانی زن

نوشتن برای زنان ،آن هم زنان پر افتخار میهنت که برای حقوق حقه اشان از همه چیز مایه گذاشته اند

اگرچه افتخار آمیز است اما سخت و دشوار است چرا که نوشتن چیزی در خور آنانی که روز را و شب را دوره کرده اند در زندان به هوای حقوقی که به قول آقایان دولتی حق مسلمشان است سخت تر از آن است که بتوان.

خلاصه می کنم ، مبارک باداین روز بر همه زنان مبارزی که ایستاده اند بی هیچ واهمه ای و بار  آنانی که ناچار به پستو نشینی شده اند را هم بر دوش می کشند .

بد نیست خواندن این داستانک از بلقیس سلیمانی که چندی است با نوشته هایش زندگی می کنم:

                                                         من کیستم؟

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم. من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره». من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم. من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.
من کیستم؟،،

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:34  توسط nafiseh zare kohan  | 

خيلي وقت است که ننوشته ام

دلايلش را بگذاريد پاي درگيري و کار زياد ؛ درس و مشق و البته دلخوري هاي زيادي که اين روزها دلم را حسابي شکسته و گفتنش نمي توانم و کسي نمي داند جز دو سه عزيزي که در تحمل اين دلخوري ها کمکم کردند .اگرچه مهم نبود اما خوب ديگه آدم بزرگا اين طورين!!!...

ولي به هر حال آب راهش را پيدا مي کنه حتي اگه جلويش را يک سنگ بزرگ به نام ...بگذريم..

من هم راهم را پيدا مي کنم...

نکته مهم ديگر که به نوشتنم انداخت سالروز درگذشت دکتر مصدق بود

دلم مي خواست مطلبي درباره دکتر بنويسم که نشد و ماند براي روز ملي شدن صنعت نفت ..

گمونم براي توجيه غيبتم کافي باشه اما راستي چقدر دلم براي اين کادر کوچک تنگ شده بود ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:16  توسط nafiseh zare kohan  | 

اين روزها از نوشتن خاصه از نوع سياسي اش چه دور افتاده ام.

دلم مي گيرد از اين اتفاق كه مقصر بخشي ازآن خودم و كمبود زمان است و بخش ديگرش شرايطي كه در آن هستم .

هرروز به خودم وعده فردا می دهم و فردا ....دریغ

آنچه که در این پست می گذارم مطلبی است که در باره آرایش اصلاح طلبان و اصولگرایان نوشته ام در روزنامه دنیای اقتصاد!

نمی دانم چه طور است اما یادی نه چندان دور را در من زنده می کند که دوست می دارم این یاد را...

                                                           ***

چينش‌هايي كه با هر انتخابات تغيير مي‌كنند

 

جناح‌ها و گروه‌هاي سياسي در هر دوره‌اي از تاريخ نقش خاص و متفاوتي داشته و تغيير و تحولات بسياري را سپري مي‌كنند.اين روند اگرچه در كشورهاي مختلف نيز بروز مي‌كند، اما در ايران به علت بي‌توجهي به احزاب از يك سو و بي ريشگي بيشتر آنها شدت بيشتري داشته است.

اين گونه است كه چنين تغييراتي در هر بزنگاهي خاصه انتخابات رخ مي‌نماياند و از آن پس گروه‌هاي سياسي و احزاب راهي متفاوت از گذشته را طي مي‌كنند، راهي كه گفته‌ها و آنچه از آن به عنوان شعار نام مي‌برند در تعيين آن سرنوشت‌ساز است.

طبق همين اصل است كه اصلاح‌طلبان و اصولگرايان در ايران را نيز نمي‌توان از اين قاعده مستثني دانست. اگرچه نمي‌توان تبار آنان در اين مسير را به طور كامل واكاوي كرد اما با مروري دوباره به آنچه بر آنان در هر دوره زماني خاص و انتخابات‌هاي مشخص رفته است تا حدودي نمايانگر خطوط تغيير يافته در مشي آنان خواهد بود.اين گزارش نگاهي به چينش‌هايي كه با رسيدن به انتخابات شوراي دوم شهر و روستا و پس از آن سومين شورا در ميان اصلاح‌طلبان و اصول‌گرايان تغيير كرد.

اصلاح‌طلبان از اختلاف به ائتلاف

انتخابات هشتمين دوره رياست‌جمهوري در سال 81 اگرچه به‌رغم آرايش دفاعي محافظه‌كاران با پيروزي ديگربار سيدمحمدخاتمي و اصلاح‌طلبان همراه بود، اما نقطه چرخشي براي اين طيف سياسي در ايران محسوب مي‌شود چراكه ناكامي آنان در تحقق شعارهايشان از يك سو و كم‌كاري اصلاح‌طلبان از طرف ديگر، جامعه را نسبت به آنان دلسرد كرد. اين دلسردي و كارشكني با اين طيف سياسي آن كرد كه جناح مقابل مي‌خواست.

با رسيدن موعد دومين دوره انتخابات شوراهاي شهر و روستا، عملكرد ضعيف اصلا‌ح‌طلبان حاضر در اولين شوراهاي شهر و روستا و ارائه ليست‌هاي متفاوت از سوي جبهه مشاركت، حزب همبستگي و كارگزاران سازندگي باعث شد شانس آنان در اين انتخابات نزديك به صفر ميل كند و اين گونه آنان در يكي از آزادترين انتخابات ايران از رقيب محافظه‌كار و جديد كه خود را آبادگران ناميده بود شكست خوردند و به اين ترتيب در شوك عظيمي فرو رفتند. شوكي كه تا مدت‌ها در بدنه اين گروه سياسي باقي ماند.

اصلاح‌طلبان كه يكي از سنگرهاي تازه‌تاسيس خود را كه پايه‌اش در دولت اصلاحات گذاشته شده بود از دست دادند، تنها سه سال ديگر فرصت داشتند و در انتخابات در پيش كه يكي انتخابات مجلس هفتم بود و ديگري نهمين دوره رياست‌جمهوري.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:49  توسط nafiseh zare kohan  |