تبليغاتX
روزمرگي ها

دیروز 18 تیر بود و من باید به رسم مالوف چیزکی می نوشتم هم برای دل خودم و هم برای احترامی که برای این روز قائلم .

حتی تیترم را هم انتخاب کرده بودم :از تیر 78 تا تیر 87.اما نشد  بنویسم که انگار روز ممنوعه 18 تیر برای من هم ممنوعه بود که دستم نرفت به نوشتن .

با این حال ولی خوشحالم که 18 تیر تمام شد و من خبری تلخ از آن دست که سال پیش روی وبلاگم گذاشتم را در خانه مجازی ام نیاوردم .

به هر حال هر چه که بود این 18 تیر هم گذشت و من حتما مطلبم را می نویسم حتی اگر به 18 مرداد برسم چرا که برای من  و روزمرگی ها هیچ روزی ممنوعه نیست و نمی تواند که باشد .

 

***

 

راستی فضای مجازی این روزها مستاجر جدیدی را پذیرفته است، بد نیست سری به این مستاجر جدید بزنید.

این هم وبلاگ سردبیر محترم سابق و البته به نوعی فعلی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:29  توسط nafiseh zare kohan  | 

در سومين ساگرد تولد" روزمرگي ها " وبلاگ من فيلتر شد .

براي همين بار وبلاگ به دوش رفتم به :

روزمرگي ها ۲

 

برايم دل كندن از اين خانه سخت است اما چه توان كرد كه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:6  توسط nafiseh zare kohan  | 

در سومين ساگرد تولد" روزمرگي ها " وبلاگ من فيلتر شد .

براي همين بار وبلاگ به دوش رفتم به :

روزمرگي ها ۲

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:4  توسط nafiseh zare kohan  | 

رفتن به کنسرت محمد رضا لطفی کافی بود برایم تا اندکی از این دنیا و شر و شورش غافل شوم .

دو قسمت اول کنسرت استاد لطفی، بیشتر همان معرفی شاگردانش در قالب دو گروه بانوان شیدا و بازسازی شیدا بود  که  خوب اجرا کردند و بر دل می نشست خاصه گروه بانوان شیدا که چیزی کم نداشت و چه خوب به همراه  علیرضا شاه محمدی اجرا کردند :

ما در خلوت به روی غیر ببستیم

از همه باز آمدیم و با تو نشستیم

آنچه نه پیوند یار بود بریدیم

وآنچه نه سوگند دوست بود شکستیم

مردم هشیار از این معامله دورند

شاید اگر عیب ما کنند که مستیم

در همه شهری عزیز و پیش تو خواریم

در همه ملکی رفیع و پیش تو پستیم  

 

اما قسمت سوم این سه گانه چیز دیگری بود .

اجرای قوی محمد معتمدی با تار استاد چیز دیگری بود و اگرچه درمیانه اجرا تار لطفی شهید شد اما او با چیره دستی تمام سه تارش را جایگزبن کرد تا کسی متوجه نشود .

معتمدی در این بخش برنامه از حافظ ، مولاناو سایه  خواند ولی آنچه برای من این قسمت را جذابتر کرد تصنیف

"وطن من "بود که سراینده اش لطفی بود که معتمدی خوب اجرایش کرد و من دوستش دارم آنجا که می گوید:

همره من تو بمان       بستر عشق جهان

عطر یاس و سمنی      گلرخ عشق منی  

ای وطن خاک شهان     جام جم در تو نهان

تو بمان سبز وبلند         آذر آباد سهند

نروی از نظرم             نام ایران زسرم

خاک تو پیرهنم          تویی ایران وطنم

 

 

و حالا حال بهتری دارم ....

 

پ.ن

 

پرسپولیس زلزله

محبوب هرچی دله

 

تبریک برای پیروزی سرخپوشانی که روزهای خاکستری شهرمان را قرمزکردند

رنگ زندگی  رنگ هیجان

خوشحالم که شادی به ما هم سری زد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط nafiseh zare kohan  | 

اين روزها سوژه براي نوشتن از در و ديوار مي بارد و به قولي بره كشون ما روزنامه نگارهاست .

نوشتن از نامه هاي مختلفي كه مقامات مكرمه به جاي رسيدن به امور محوله به هم مي نويسند و جالب آن كه  دردي هم دوا نمي كنند اين نامه ها  !!

نوشتن از رياست مجلس هشتم كه خواب و خوراك از اصولگرايان ربوده ،پرداختن به دستور رييس دولت اصولگرا براي واردات بنزين ، نوشتن از دادگاه دوباره مجيد قصابان ،حضور وزير بازرگاني براي استيضاح در مجلس  و هزار تا سوژه  تلخ تر از زهرِ از اين دست .

اما چه سود كه با نوشتن هر كدام تنها ، غمي به غمهاي غمناك اضافه مي شود و بس.

 درست است كه قرار بود روزنامه نگار چشم تيز بين جامعه باشد و خطاها را گوشزد كند  و درست تر كه استادانمان يادمان دادند كه بايد هيچ خطايي را ناديده نگداشت و ركن چهارم دموكراسي هستيم و ...

اما قرار نبود كه تنها روايت گر تلخي ها باشد روزنامه نگار !

قرار بود خوبي ها و خوشي ها هم گزارش شوند وتيتر يك  صفحه شوند اما دريغ!

حالا خيلي وقت است كه دلم براي يك ،تيتر يك امييدوار كننده لك زده است و دستم نمي رود كه باز هم از تلخي ها بنويسم .

حالا اغلب اوقات دلم مي خواهد چشمانم را ببندم و آرزوهايي كنم كه روزگاري محال نبود

وگاهي شعر اخوان را كه زماني دوست نداشتم بخوانم كه 

نادري پيدا نخواهد شد اميد                                          

كاشكي اسكندري پيدا شود!!!

و گاه دلم مي خواهد كه ...

  اگر این روزگار بگذارد اگر....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:27  توسط nafiseh zare kohan  | 

...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط nafiseh zare kohan 

خدایا

آسان بودن دشوار است

آسانم کن

خداوندا

کلام تو بودن دشوار است

بارانم کن

خداوندا

آن نیستم که باید آنم کن ."            " ضیاء موحد"

 

پ.ن

خوشحالم که خانم مقدم آزاد شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:30  توسط nafiseh zare kohan  | 

خديجه مقدم را از همان زماني شناختم كه ميدان هفت تير شاهد تلخ ترين روز خود بود

روزي كه بسياري از دوستان و فعالان زن پس از بدترين برخورد فيزيكي بازداشت شدند.

همان روز كه عكس كشان كشان بردن دلارام اشكم را در آورد ومهندس موسوي به خانه بر نگشت .

نمي دانم چند روز پس از آن اتفاق بود كه ديدمش و در اولين ديدار چه بر دلم نشست مادر معنوي جنبش زنان .

بعدها در دستگيري بچه هاي تحكيم وحدت و ادوار در مقابل دانشگاه امير كبير با او بيشتر آشنا شدم وهمان جا بود كه تشكيل كميته مادران را پيشنهاد داد .كميته اي كه چه به جا بود و علاوه بر آرامش قلبي به مادران  چقدر ديد آنها را نسبت به فرزندانشان تغيير داد

                                   

                        

و حالا چهره خندان ،مهربان و قوي جنبش زنان در بازداشت است  وچه تلخ كه ديگر خانم مقدمي براي دلداري دادن ديگران نيست هرچند كه مثل او در ميان فعالان زن كم نيست .

                                  

آرزوي قوي ماندن براي خانم مقدم خنده دار است كه او خود منبع انرژي است پس تنها براي مادر خندان كمپين يك ميليون امضا  آرزوي آزادي دارم آرزويي كه اميدوارم بر آورده شدنش دير و دورنباشد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط nafiseh zare kohan  | 

خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم

                                        "حافظ" 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط nafiseh zare kohan 

"یک روز قشنگ بارانی" راپس از آن که اندکی از مهمان بازی های سال جدید فارغ شدم خواندم وبا هر داستان کوتاهش دری به رویم گشوده شد وتصوری به من دست داد که قابل توصیف نیست.

انصاف باید داد که این۵داستان کوتاه امانوئل اشمیت که خانم شهلا حائری ترجمه اشان را بر عهده داشته است جذابتر ازآنند که که بتوان گفت.

زندگی زنانی که هر یک سرنوشتی جداگانه را سپری کرده اند و کسی چه می داند شاید زمانی که در خیابان و در حال قدم زدن از سویی به سوی دیگریم ویا می دویم که مبادا دیر به کارمان برسیم یکی از آن ها از کنارمان عبور کنند.

یا از کجا معلوم که یکی ازما شبیه آنها نباشیم وآینده ای شبیه به آنها در انتظارمان!

قشنگ ترین اتفاق فرهنگی ام در این یک نه روز گذشته از سال جدید همین کتاب کوچک ۱۰۰ صفحه ای بود که چقدر دوست دارمش.                             

راستی چه حواس پرتم که سال نو را به همه میهمانان این وبلاگ و عزیزانم تبریک نگفته ام

عزیزان دیده و ندیده ام سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط nafiseh zare kohan  |