آه ،نسل درهم شکسته ما ،این چنین لال، خمیده وخشمگین 
که قطعه های خود را در زیر آفتاب سیاه می دوزد
که جامه های آینده را می دوزد .
هر روز افق بر این سیم های خاردار زانوان خود را می درد
نسل ما چشمان خود را می درد،وهنوز
این نسل با ناقوس های فرو خمیده اش استوار مانده است
همواره آماده ی این که حتی با کوچک ترین اشاره خورشید ،
طناب ها را بکشد.
شهر،شهر، سیم خاردارخلیده در قلبت
کاکتوس ها ی عظیم خلیده در مرمرها
...
آه ،شهر ،بادِ شعله ورِ ماه ژوئیه گوش های مان را یک ریز سمباده می کشد
و دیوانگی با گیسوی پریشان سر به خیابان ها می نهد –وقتی که نان اندک است –
وقتی که امید، وقتی که امید در پس درها پنهان می شود
.....
دانشجویی شعله خود را گلبرگ به گلبرگ وپرسان پرپر می کند
هم چنان که مدام انگشتان خود را می سوزاند (چیزی کم است )
مرده ای قلب پیچیده در پیراهنش را به ما می دهد
یک زندانی دست بر میله ها به جهان لبخند می زند .
می خواهم با شما به عشق سخن بگویم.
زمان سنگی- یانیس ریتسوس