تبليغاتX
روزمرگي ها
يادداشتم در هم ميهن براي ويژه نامه روشنفكران وسياست

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

نخستين تکاپوهاي روشنفکرانه در مفهوم جديد آن در ايران در عصر قاجاريه و از زمان سلطنت ناصرالدين شاه آغاز شد.
اين تلاش‌ها در قالب افکار و تمايلات نوگرايانه و اصلاح‌طلبانه گروهي از نوگرايان و اصلاح‌طلبان حکومتي و غيرحکومتي چهره خود را نشان داد و به گفته مرتضي راوندي، محصليني که در عهد فتحعليشاه به اروپا رفتند پس از کسب علم و مراجعت به ايران کم‌وبيش در نشرافکار و آراي سخنوران موثر افتادند.
با ترور ناصرالدين‌شاه اما شرايط براي فعاليت اين دست از افراد که به اصطلاح آن روزي‌ها منورالفکر خوانده مي‌شدند، بازتر شد و آنها شرايط مساعد‌تري براي فعاليت پيدا کردند و اين مسير تا دوره مشروطه خود را کشاند؛ دوره‌اي که روشنفکران، بازيگران عرصه سياستش هم بودند و شايد روان شدن امضاي مظفرالدين‌شاه بر پاي فرمان مشروطه از اثرات همين بازيگري و بازيگرداني در عرصه سياست بود .
در اين دوره که عصر بيداري‌اش هم خواندند نخبگان تحصيلکرده با مدرنيته اروپايي در مقياسي وسيع‌تر آشنا شدند و يك رويارويي شکل گرفت که درنهايت به پديد آمدن گفتمان جديد فکري و سياسي در ميان جماعت تحصيلکرده ايراني منجر شد.
در زمان مشروطه روشنفکران ايراني اغلب در کار سياست دخيل بودند و اگرچه نظريات متعددي درباب کار روشنفکري خود مکتوب کردند يا بر زبان راندند اما دغدغه اصلي‌شان سياست بود چه قبل از امضاي فرمان مشروطيت در زمان مهاجرت‌هاي صغري وكبري که همگان روحانيت را علت اصلي شکل‌گيري آن مي‌دانستند و چه پس از آن و بعد از صدور دستور شاه براي تشکيل مجلس.
شمار زيادي از روشنفکران عصر مشروطه در کنار تلاشي که براي افزايش سطح مطالبات مردم از درخواست تاسيس عدالتخانه به درخواست استقرار نظام مشروطه پارلماني انجام دادند تمام هم خود را بر اين گذاشتند که زمينه براي پذيرش تدريجي رهبري منورالفکرها از سوي مردم و علماي مخالف حاکميت فراهم شود.
هرچند ناگفته نبايد گذاشت اين را که اختلافات موجود ميان علما زمينه را براي انتقال رهبري نهضت از آنان به روشنفکران تسهيل و هموار کرد.
به اين ترتيب روشنفکراني که در عرصه کاري خود الگويي ايراني را براي جامعه مشوش آن روز ايران ارائه نداده بودند چنان غرقه کار سياست شدند که به گمان بسياري از هدف اصلي خود که همان کار روشنفکري بود جاي ماندند. غافل از اينکه براي نيل به مقصد ترقي‌خواهانه به شورمندي و خودجوشي روشنفکرانه‌اي نياز بود که آن روزها در ميان سياست‌ورزي گم شده بود .
شورمندي‌اي که جنبش مدرنيستي آن دوره بايد آن را صادقانه پديد مي‌آورد و به همراه آن خود را جلو مي‌برد. اگرچه نبايد در اين ميان نقشي را که روشنفکران با حضور در عرصه سياست ايفا کردند ناديده گرفت چرا كه نقش سياسي آنان با همه ناسازگاري‌هاي دروني و آسان‌گيري‌هايش اندکي بعد از مشروطه موجد اصلاحاتي در دوران رضاشاه شد.
هرچند که دخالت عيان در سياست بسياري از آنان را به روشنفکراني دولتي تبديل کرد که رل‌هاي با اهميتي را در فرآيندهاي موسوم به استبداد سياه بازي کردند.با رسيدن روشنفکران به دوران قبل از انقلاب به مرور زمان از ميزان حضور آنان در عرصه سياست کاسته شد و دکتر شريعتي که بارزترين آنان در آن روزها بود تنها ترجيح داد با مردم از سياست سخن بگويد و به گفته‌هاي خود عمل کند تا آنکه خود وارد سياست شود و شايد از رموز ماندگار شدن شريعتي فارغ از انديشه‌هايش همين امر باشد.با بالا رفتن سن انقلاب، روشنفکران جامعه ايراني هم از برج عاجين خود بالا رفتند و نه‌تنها از سياست و نه حتي سياست‌ورزي فاصله گرفتند بلکه عرصه عمومي را هم به نوعي به خود واگذاشتند .

و البته نبايد فراموش كرد بي‌مهري‌اي را كه از سوي سياستمداران و برخي صاحبان قدرت در آن ايام نصيب روشنفكران شد و از جانب آنان نامحرم وغيرخودي خوانده شدند.
به اين ترتيب اگرچه در آغازين روزهاي دوران اصلاحات اين روشنفکران بودند که به اعتقاد بسياري عامل گسترش گفتمان اصلاحات شدند، با چرخش زمان اما ديگر بار به گذشته‌شان رجوع کردند، از مردم فاصله گرفتند و خواندن و نوشتن را به ميان مردم بودن ترجيح دادند و چنين به خواب خوش روشنفکري فرورفتند .
روشنفکران ايراني در سال‌هاي پس از اصلاحات از سياست و سياست‌ورزي دوري گزيدند. آنان در اين مدت فارغ از نتيجه و اثربخشي به دنبال بيان سخنان درست رفتند و بيان درست و نتيجه‌بخش سخنان خود را به دست فراموشي سپردند.
تنها نقطه حضور روشنفكران همان نهمين انتخابات رياست‌جمهوري بود، آنجا که کتابخانه و ميز کار خود را ترک گفتند و به ميانه ميدان آمدند تا چرخي زنند، اگرچه آنقدر چراغ‌هاي رابطه ميان آنان و مردم تاريک شده بود که خطي از دفتر آنان خوانده نشد.
به اين ترتيب با نيم‌نگاهي به پرونده عملکرد روشنفکران ايراني شايد بتوان آنان را مصداق گفته کارل مانهايم، جامعه‌شناس آلماني دانست، آنگاه که دو خطر تخصصي شدن و سياسي شدن را براي روشنفکران متصور مي‌شود؛ دو چراغ قرمزي که روشنفکران ايراني از مشروطه تا کنون گاه وبي‌گاه از آن عبور کرده‌اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:36  توسط nafiseh zare kohan  | 

تلفن چندباری زنگ خورد ودست آخر که آمدم قطع اش کنم زن گوشی را برداشت.

-الو ،سلام                                                   

-سلام

-آقای ورجاوند تشریف دارند؟

- نه عزیزم ،یکی دو ساعت دیگر می آیند .شما ؟

-من از روزنامه هم میهن تماس می گیرم ،دوباره مزاحم می شوم .

وبعد گوشی را گذاشتم .آن موقع ساعت هشت شب بود و خوب دو ساعت دیگر حوالی ۱۰ شب.عقربه ها چرخیدند وایستادند روی ساعت ۲۲ یا همان ۱۰ خودمان.

با خودم گفتم دیگر دیر وقت است فردا تلفنی خواهم کرد.

وفردا که آمد ..

مهدی اس ام اس سرگه را با تعجب برایمان خواند  :"پرویز ورجاوند در گذشت ..." اول باورمان نشد و بعد از پرس وجو خبر تلخ بر جانمان نشست!

منگ شدم لحظه ای ،هر وقت خبر مرگی را می شنوم این طور می شوم ،وا می روم انگار ..

...پیرمرد !! پس تمام شد.

به یادش می آورم  با آن کت وشلوار مرتب و کراوات همیشگی اش با چه شوری به "ادوار "می آمد واز آزادی وآرزویی که در سر داشت سخن می گفت و اکنون دیگر نیست به همین راحتی ...

حالا باید روی نامش در دفتر تلفن سورمه ای رنگم خط بکشم یعنی که دیگر نیست ،یعنی  ورفت تا لب هیچ...

او رفت با آرزویی که در  وجودش ریشه دوانده بود  و من مانده ام با حسرتی در دل  که کاش این بار دو ساعت دیرتر تلفن می کردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 9:58  توسط nafiseh zare kohan  | 

هوای کوی تو از سر نمی رود ،آری

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:40  توسط nafiseh zare kohan 

یادداشتم برای هم میهن که به مناسبت سالروز کشف نفت نوشتم :

 

نود ونه سال پیش ساعت 4 صبح پنجمین روز از خرداد ماه  در یکی از آن روزها  که " ویلیام دارسی

"انگلیسی دیگر از امضای قراردادش با ایران در مورد استخراج نفت پشیمان شده بود ومی رفت تا  بساط خود را برای خروج از ایران جمع کند ،این جرج رینولدزسرپرست گروه کاوش شرکت دارسی بود که  در خواب وبیداری سحر گاه دم کرده  مسجد سلیمان از صداى نامانوس دستگاه حفاری چاه شماره یک  بیدار شد

.ناگاه به ارتفاع  50 متر بالای سرش  تیره وتار شد وبارانی سیاه بر سرو رویش  بارید و به این ترتیب مایع سیاه رنگ و سرنوشت ساز نفت در ایران کشف شد.

در اوایل کشف نفت ،به جز دولت انگلستان ،دارسی و شاید تنها همان رینولدز بودند که می دانستند چه کشف کرده اند و چه گنجی زیر پای این شیر که می رفت از سر و دمش کوتاه شود خوابیده است.

از همین رو بود به احتمال زیاد ، که انگلیس تا پیش از آن که پای امریکا به معادلات سیاسی ایران باز شود نخواست که نام نفت بر سر زبان ها بیفتد و تنها گاه از سهام آن به عنوان حق السکوت برخی ایرانیان بهره جست.

اما چرخ زمان چندان بر وفق مراد انگلیسی ها نچرخید و مصدق آن کرد که می باید و به رغم مخالفت های بسیاری که با وی شد نفت را ملی کرد.

مصدق اگرچه چوب کارش را در کودتای 28 مرداد سال 1332 خورد وبه زندان افتاد اما نفت از همان سال وارد سرنوشت  سیاسی  سرزمین کویری ایران شد و نقشی را بر عهده گرفت که تا سالیان دراز هم چنان از قفا آن را بر دوش  می کشد.

به این ترتیب حیات   اقتصادی که در دوره دیکتاتوری رضا خان وابستگی به نفت نداشت در سال های پایانی حکومت پهلوی تا 90 درصد به نفت وابسته شد والبته پس از آن هم به راه خود ادامه داد و چند هفته بعد از پیروزی انقلاب  نفت ایران سوار برکشتی عازم ژاپن شد.

پس از آن  بود که با آغاز جنگ میان ایران وعراق وابستگی به نفت باز هم بیشتر شد و نشد که اقتصاد ایران از دام نفت برهد.

واین گونه طلای سیاه که قراربود قاتق نان اقتصادمان  باشد به قاتل جان تبدیل شد.

در دولت سازندگی و کوتاه مدتی بعد از پایان جنگ هم  اگرچه اجرای اولین برنامه پنج ساله توسعه اقتصادی بعد از انقلاب آغاز شد اما از گره وابستگی به نفت گشایش چندانی حاصل نشد.

در آن دوره، هم‌زمان با افزایش درآمدهای نفتی و دریافت وام‌های خارجی، دولت سیاست درهای باز اقتصادی را به اجرا در آورد.

 با اجرای این برنامه، حجم واردات به سرعت افزایش یافت و از ۵/۱۶ میلیارد دلار در سال ۱۳۶۸ به بیش از ۳۰ میلیارد دلار در سال ۱۳۷۰ رسید.

اما یکسان سازی نرخ ارز در فاصله کمتر از چند ماه به دلیل افزایش حجم نقدینگی، تورم، کاهش قیمت نفت و تشدید تحریم‌های امریکا علیه ایران متوقف شد و نخستین دور اصلاحات اقتصادی که دولت هاشمی رفسنجانی آن را آغاز کرده بود خیلی زود به بن بست رسید.

 این چنین شد که دولت هاشمی با عقب نشینی از برنامه‌های اعلام شده خود، واردات را محدود کرد و سیاست تثبیت را در پیش گرفت.

هرچند ناگفته نباید گذاشت که  برنامه‌هایی چون خصوصی سازی، راه اندازی موسسات مالی و اعتباری در قالب برنامه اول، توسعه و بازگشایی بازار بورس تهران در دولت هاشمی عاملی بود در جهت کاهش وابستگی به نفت.

دولت سید محمد خاتمی اما به نظر تلاش بیشتری برای رها شدن از اقتصاد نفتی ایران انجام داد .

پیروزی وی در انتخابات دوم خرداد 76 اگرچه با با کاهش قیمت نفت همراه بود و درآمدهای ارزی حاصل از فروش نفت ایران در ابتدای دوران ریاست جمهوری او  به ۹/۹ میلیارد دلار کاهش یافت  .

با این وصف اما در دوره سید محمد خاتمی صندوق ذخیره ارزی شکل گرفت ، سعی شد اقتصاد  ایران به سویی حرکت کند که در آن نفت نقش کمرنگی  داشته باشد و رشد اقتصادی با میزان بالاتر از شش درصد محقق شد.

اما گویی قرار بود این طلای سیاه بار دیگر نقشی مهم ایفا کند .

مایع سیاه رنگ پر ارزش این بار حرکت کرد و نشست در شعار کاندیدایی که از آمدن پول آن سر سفره های مردم خبر می داد .

هرچند که بعدها به طنز وشوخی تکذیب شد وبا گفتن این که سفره های مردم بوی نفت خواهد گرفت ماجرا به دست فراموشی سپرده شد .

در دولت نهم  بر خلاف افزایش بی سابقه قیمت نفت در بازارهای جهانی چنان عمل شد که ذخیره ارزی دولت خاتمی تمام شد و بخشی از درآمدهای غیر نفتی که شامل مالیات می شود نیز بر شرکت های نفتی تعلق گرفت که خود به نوعی جز زیر شاخه های درآمد نفتی محسوب می شوند.

به این ترتیب اگر دردو دولت گذشته و با وجود بحران های بسیار تلاش شد تا مسیر اقتصاد ایران از هم پیمایی با نفت جدا شود ،این دولت احمدی نژاد بود که آن اندک مسیر جدا شده را چنان به هم رساند که دیگر نتوان تصور کرد سرنوشتی بدون نفت را برای ایران .

اکنون در آستانه صدمین سال روز تولد نفت در ایران که از روز نخست سر یاری با ایرانیان نداشت و با تعرض محمدعلی شاه به مشروطه خواهی همزاد بود می توان گفت نفت وسودای آن که در طول این سال ها خود ریشه ای ترین مانع  تحقق دموکراسی در این سرزمین  بود ، در توسعه ،رفاه و پیشرفت مردم هم گشایشی  حاصل نکرد .

سودایی که خانه بی فرجام، به هوایش ویران شد و روزگار ایرانیان به خیال گشایشش تلف . 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:18  توسط nafiseh zare kohan  | 

استنلي كوبريك كارگردان معروف آمريكايي فيلمي دارد به نام پرتقال كوكي .

در اين فيلم" آلكس دولاج " شخصيت اول فيلم كه مالكوم مك دوال به خوبي از ايفاي نقش آن بر آمده است سردسته گروهي از اوباش جوان است .او آن چنان شيفته خشونت است كه چيز ديگري راضي اش نمي كند .به همين دليل هم آنان كه در فيلم خواستار "جامعه نيك " وشايد به تعبيري جامعه امن هستند براي از بين بردن حركات ضد اجتماعي آلكس از خشونت استفاده مي كنند همان خشونتي كه وي مدت هاست از آن رنج مي برد،غافل از اين كه آنچه روح آلكس را مي آزارد از بطن جامعه برخاسته و در او پرورش پيدا كرده است .

او چنان تحت فشار و آزار قرار مي گيرد كه پس از آزادي اش از زندان هيچ شخصيت مستقلي از خود ندارد و بازيچه اي مي شود در دست قدرت كه زير پوشش دلسوزي پنهان شده است .

حافظان دولتي نظم چنان در فيلم مراقب نيكي در جامعه هستند كه حتي به آلكس مجازات شده هم رحم نمي كنند .اورا مدام تحت فشار قرار مي دهند و رفتارهايي خشونت آميز با وي انجام مي دهند .

داستان در "پرتقال كوكي " تا آن جا پيش مي رود كه حتي پدر خوانده آلكس كه يك نويسنده است هم خشونت آرميده در زير ظاهر خوش رنگ ولعابش را عيان مي كند وپس از پي بردن به قصه زندگي آلكس وي را مجبور به خود كشي مي كند .

داستان آنجا تمام مي شود كه آلكس بر روي تخت بيمارستان است و آرزوي يك زندگي بدون خشونت را در سر مي پروراند آن هم در جامعه اي كه ديگر سراپايش خشونت و انتقام گيري است و هيچ كس به ريشه هاي پديد آمدن آن توجهي نمي كند.

آنچه اين روزها در جامعه ما در حركت است اگرچه به تمام وكمال اين فيلم را به تصوير نمي كشد ، اما شايد بخش هاي قابل توجهي از آن شبيه به فيلم "پرتقال كوكي" باشد .

برخورد آن چناني با اشرار با چهره هاي پوشانده شده با نقاب ، درگيري خونين با چند زن در ميدان هفت تير به خاطر حجابشان آن هم به بدترين نحو ممكن و برخورد با دانشجويان ممنوع الورود شده به دانشگاه و..همه وهمه نشاني است از رشد آنچه كه به تعبير بسياري از جامعه شناسان خشونت خوانده مي شود.رفتاري كه بسترساز اصلي نا امني درجامعه است و مهر تاييدي مي زند بر اين تعبير كه خشونت، خشونت مي آورد.

درست در روزهايي كه پليس وبسياري از نهادها و سازمان ها ازاجراي طرح هاي ضربتي براي استقرار امنيت اجتماعي مي گويند و معاون آموزشی نيروی انتظامی از استاندارد شدن رفتار پليس سخن بر زبان مي راند بروز و ظهور چنين صحنه هايي سوالات متعددي را ايجاد مي كند .

نخست اينكه واقعا معيارهايي كه براي امنيت اجتماعي از سوي مسئولان در نظر گرفته شده است چيست؟ وآيا تنها برخورد با چنين مواردي ،ايجاد چهره هاي خونين ، انداختن آفتابه بر گردن چهره هاي شرور و گرداندن آنان در شهر راه ايجاد امنيت اجتماعي است؟

آيا پس از انجام چنين اقداماتي معضلات حل شده وجامعه ديگر در لفافه امن امنيت به سر خواهد برد؟

از سوي ديگر رفتار آناني كه در برابر برخورد يك پليس امريكايي با يك دانشجويي ايراني چنان هياهويي برپا كردند كه گوش فلك راكر نمود در برابر چهره خونين آن زن ودانشجويان ايراني ومسلمان چيست؟

با حركاتي از اين دست آنچه كه در ذهن تك تك شهروندان نقش خواهد بست چه مي تواند باشد؟

ودر نهايت اينكه ارمغان آفتابه هاي رنگين بر گردن و چهره هاي پوشيده از خون براي جامعه چيست؟

اين ها پرسش هايي است كه به نظرمي رسد مسئولان و شايد در درجه اول حافظان دولتي جامعه بايد به آن پاسخ گويند، پيش از آن كه شاهد" پرتقال كوكي "ايراني باشيم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 21:39  توسط nafiseh zare kohan  |