می بینمشان نشسته اند کنار دیوار در آن سلول های گرم و کوچک که تنها وصفشان را شنیده ام با چراغ های همیشه روشنشان .
گوشه ای کز کرده اند لابد و مرور می کنند روزهای گذشته را .
چند بار چشمها را باز و بسته می کنند تا تصویر مادر و فرزند و همسر را به یاد بیاورند ...
صدایش چطوری بود ؟
قیافه اش ؟نه این شکلی نبود شاید؟؟
چقدر خسته اند ؟خدا می داند ..
به خطهای کشیده شده بر دیوار نگاه می کنند و به یاد می آورند...
شبهای دم کرده که مرده را ماند در گورش تنگ وقتی در سلول باز وبسته می شود باز هم در دل می لرزند لابد که "باز هم بازجویی و پاسخ به کارهای هرگز نکرده . و داستان اعتراف گیری ...که اصلا می خواهیم دنیا نباشد اگر کاری به جز اعتلای وطن کرده باشیم "...اما که باور می کند ...
حالا احتمالا عبدالله در آن سلول تنگ و تاریک با آن بیماری قلبی به نفس نفس افتاده وقیافه امیرو حمید را از ذهن می گذراند و نمی دانم محمد پسر صبور تحکیم با آن دست دردی که گاه و بیگاه به سراغش می آمد چه می کند ..
چه بر علی می گذرد که سه هفته از آن روزی که خندید و گفت" نور بالا می زنیم نه؟ " نشنیده ام صدایش را..
بهرام چه می کند ؟ حتما گوشه ای نشسته و مرغ سحر زمزمه می کند و نمی داند که این بیرون هم شجریان باز این نوا را می خواند
چقدر دلش می خواست کنسرت شجریان را ببیند ..
حنیف آرام و ساکت چه از سر می گذراند ؟
علی وفقی حتما در دل نگران درسهایش است و مهدی که از دست شیطنتهایش امان نداشتیم چه ساکت گوشه ای نشسته و به در آهنی خیره شده و..
مجتبی و مرتضی را بگو که تازه می خواستند تجربه کنند طعم خوش زندگی مشترک را و نوعروسانشان را بگو که چه چشم به راهند. حتما تا به حال هزار بار مرور کرده اند در دل لحظه دیدار را که بازجو وعده داده و بعد زیرش زده
اما بهار را بگو یگانه دختر تحکیم
چه شجاعانه پابه پای دیگر بچه ها حرکت کرد که ثابت کند این برابری لعنتی را که معلوم نیست چقدر دیگر باید برایش بها داد تا واضح ترین واضحات ثابت شود
حدیث بهار دیگر است که اگر بچه ها در سلول های جدایشان گاه با مشتی و سوتی صدای یکدیگر رابه هم می رسانند و در هوا خوری ثانیه ای شاید هم را ببینند و از کنار هم بگذرند اگرچه چشم بسته .
بهار اما تنهاست
می دانم اما هنوز هم با آن لجبازی همیشگی اش ایستاده است و زیر بار زور نمی رود ..یگانه دختر تحکیم
حالا شاید باد دیوانه در میان درختان قد افراشته اوین چرخ می خورد و گاهی سعی می کند از آن پنجره های آهنی کوچک به سختی خود را به بچه ها برساند وسلام ما را به گوششان زمزمه کند اما سنگینی می کند این بار روی دوشش که می شنود زمزمه می کنند..
ظلم ظالم ، جور صیاد آشیانم داده بر باد.....
****
از مرجان ،امید، سامان ،فرید و هادی هم می خواهم ترسیم کنند روزهای سخت دوستانمان را در آن چهاردیواری سر به فلک کشیده شرمسار :اوین