تبليغاتX
روزمرگي ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:13  توسط nafiseh zare kohan  | 

نه!

قول می دهم که  فراموش نکنم : قفل، یعنی کلیدی هم هست.

                      

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 18:2  توسط nafiseh zare kohan  | 

محبوبه(مقدم) را خیلی وقت است که می شناسم .

از همان زمان که با بعضی بچه های دانشکده خودمان و دانشگاههای دیگر  رسم کوه رفتن را زنده کردیم و تقریبا هرجمعه با هم کوه می رفتیم  می شناسمش،دختری قوی ومحکم و در عین حال با عاطفه .

هنوز آن عکس زیبا با شعر حافظ و کارت تبریک بی نظیری را که برای تولدم به من هدیه داد دارم.

می دانستم که کارشناسی ارشد در همان دانشکده خودمان قبول شده و مطالعات زنان می خواند و از فعالان کمپین یک میلیون امضاست ، اما دیگر خبری از حال و احوالش نداشتم که بخش اعظمش به بی وفایی خودمان و بخش دیگرش البته به روزگار سخت باز می گردد .

این بی خبری ادامه داشت تا این که خبر بازداشتش را شنیدم .

محبوبه از ۱۵ شهریور که در کرمانشاه باز داشت شده در زندان است  و هیچ خبری هم نیست.

تنها خبر وعده ای است که به خانواده اش داده اند وآن این که  اگر موضوع زندانی بودن محبوبه را خبری نکنند آزاد می شود که تا به حال چنین نشده و نزدیک به یک ماه است محبوبه عزیز در زندان است.

دلم برایش تنگ شده برای وقتی که آواز می خواندو می خندید و برای مهربانی  اش کاش زودتر آزاد شود ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:11  توسط nafiseh zare kohan  | 

مهر که می آید دست ودلم می لرزد

جنب و جوش میان بچه ها ،بزرگترها و دانشجویان  برایم دیدنی است و فراموش می کنم که حالا دیگر سالهاست که من از این کاروان جدا شده ام .

اول مهر که می شود دلم پر می کشد به حیاط مدرسه با آن تور کهنه وسط حیاط که برای بازی ما خیلی بلند  بود و قدمان نمی رسید .

دلم لک می زند برای بوی کتاب های نو ومدادهای نوک تیز.

چندین سالی که جلوتر هم بیایم یاد اولین روز دانشکده می افتم که هنوز از خاک  و گچ بنایی پر بود و چقدر غر می زدیم که این چه وضعی است!

 یا سالهای بعدش که از طرف انجمن در تدارک استقبال دانشجویان جدیدالورود می دویدیم و برای صفحه بندی مجله ای که میخواستیم به تازه واردان بدهیم تا نصفه شب بیدار می ماندیم .

یادش به خیر!

یادش به خیر !سر پخش فیلم های تجمعات دانشجویی چقدر اذیت می شدیم و ده بار از معاونت دانشجویی می آمدند

که نکنید..

اما حالا چند سال از آن روزها گذشته

دیگر حتی اجازه نفس کشیدن هم به انجمن ها نمی دهند چه رسد به برنامه برای استقبال از جدیدالورود ها

حالا انجمن کوچک دانشکده که برای گرفتن اتاقش تا پای کمیته انظباطی هم رفتیم خالی تر و مظلوم تر از همیشه است و با دیدنش  نا خودآگاه دلت می خواند:

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند....

 

بی خودی نیست که وقتی مهر می آید و بویش در خیابان ها می پیچد هنوز دست ودلم می لرزد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:22  توسط nafiseh zare kohan  |