تبليغاتX
روزمرگي ها

دم دمای عید که می شود بوی لباس نو گلهای بهاری خرید عید و بچه های کوچک که کشان کشان دستان مادر را می کشند هوایی می کند آدم را ،آن قدر که یادت می رود دوستان روزنامه نگارت در آستانه نغییر سال به زندان محکوم شده اند وتو بی خبر مانده ای ؟

خبر محکومیت آرش بهمنی ،بابک مهدیزاده ،کوهزاد اسماعیلی و علی انجم را در روز خواندم و متاثرشدم که چه بی صدا دوستانم محکوم شدند به حبس و زندان!

از منی که عضو کوچک خانواده مطبوعاتم کار آنچنانی بر نمی آید برای دوستان دیده و نادیده ام که اخبار انتخابات یخ زده و حال و هوای عید و البته روزنامه های محصور به خط قرمز همگی دست به دست هم داده اند تا گم شود نا عدالتی روا شده در حق دوستان روزنامه نگار گیلانی ام.

تنها توانم نوشتن در این فضای مجازی و اعلام حمایت از دوستان عزیزم بود که مثل همیشه ایفای نقششان و اجرای رسالتشان شده جرم ناکرده اشان.

بابک ،آرش ،کوهزاد و علی عزیز به امید توقف حکمتان و رسیدن روزی برای نوشتن بدون خطوط قرمز دست و پاگیر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:10  توسط nafiseh zare kohan  | 

امروز هشتم مارس است و روز جهانی زن

نوشتن برای زنان ،آن هم زنان پر افتخار میهنت که برای حقوق حقه اشان از همه چیز مایه گذاشته اند

اگرچه افتخار آمیز است اما سخت و دشوار است چرا که نوشتن چیزی در خور آنانی که روز را و شب را دوره کرده اند در زندان به هوای حقوقی که به قول آقایان دولتی حق مسلمشان است سخت تر از آن است که بتوان.

خلاصه می کنم ، مبارک باداین روز بر همه زنان مبارزی که ایستاده اند بی هیچ واهمه ای و بار  آنانی که ناچار به پستو نشینی شده اند را هم بر دوش می کشند .

بد نیست خواندن این داستانک از بلقیس سلیمانی که چندی است با نوشته هایش زندگی می کنم:

                                                         من کیستم؟

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم. من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره». من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم. من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.
من کیستم؟،،

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:34  توسط nafiseh zare kohan  | 

خيلي وقت است که ننوشته ام

دلايلش را بگذاريد پاي درگيري و کار زياد ؛ درس و مشق و البته دلخوري هاي زيادي که اين روزها دلم را حسابي شکسته و گفتنش نمي توانم و کسي نمي داند جز دو سه عزيزي که در تحمل اين دلخوري ها کمکم کردند .اگرچه مهم نبود اما خوب ديگه آدم بزرگا اين طورين!!!...

ولي به هر حال آب راهش را پيدا مي کنه حتي اگه جلويش را يک سنگ بزرگ به نام ...بگذريم..

من هم راهم را پيدا مي کنم...

نکته مهم ديگر که به نوشتنم انداخت سالروز درگذشت دکتر مصدق بود

دلم مي خواست مطلبي درباره دکتر بنويسم که نشد و ماند براي روز ملي شدن صنعت نفت ..

گمونم براي توجيه غيبتم کافي باشه اما راستي چقدر دلم براي اين کادر کوچک تنگ شده بود ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:16  توسط nafiseh zare kohan  |