اين روزها سوژه براي نوشتن از در و ديوار مي بارد و به قولي بره كشون ما روزنامه نگارهاست .
نوشتن از نامه هاي مختلفي كه مقامات مكرمه به جاي رسيدن به امور محوله به هم مي نويسند و جالب آن كه دردي هم دوا نمي كنند اين نامه ها !!
نوشتن از رياست مجلس هشتم كه خواب و خوراك از اصولگرايان ربوده ،پرداختن به دستور رييس دولت اصولگرا براي واردات بنزين ، نوشتن از دادگاه دوباره مجيد قصابان ،حضور وزير بازرگاني براي استيضاح در مجلس و هزار تا سوژه تلخ تر از زهرِ از اين دست .
اما چه سود كه با نوشتن هر كدام تنها ، غمي به غمهاي غمناك اضافه مي شود و بس.
درست است كه قرار بود روزنامه نگار چشم تيز بين جامعه باشد و خطاها را گوشزد كند و درست تر كه استادانمان يادمان دادند كه بايد هيچ خطايي را ناديده نگداشت و ركن چهارم دموكراسي هستيم و ...
اما قرار نبود كه تنها روايت گر تلخي ها باشد روزنامه نگار !
قرار بود خوبي ها و خوشي ها هم گزارش شوند وتيتر يك صفحه شوند اما دريغ!
حالا خيلي وقت است كه دلم براي يك ،تيتر يك امييدوار كننده لك زده است و دستم نمي رود كه باز هم از تلخي ها بنويسم .
حالا اغلب اوقات دلم مي خواهد چشمانم را ببندم و آرزوهايي كنم كه روزگاري محال نبود
وگاهي شعر اخوان را كه زماني دوست نداشتم بخوانم كه
نادري پيدا نخواهد شد اميد 
كاشكي اسكندري پيدا شود!!!
و گاه دلم مي خواهد كه ...
