تبليغاتX
روزمرگي ها - یلدا بازی با تاخیر

اگرچه اين يلدا بازي با چند فاز تاخير به من رسيد اما خوب دعوت دوستان عزيرم مهجاد را لبيك مي گويم و چند تا از نگفته هايم را مي نويسم:

1. چند ماهه كه بودم يه نوحه اي بود كه زمان جنگ مي خواندن و  يك بخشش اين بود ....دست از جان شسته ايم.. كافي بود اين وبشنوم تا گريه كنم وبرادر بدجنسم اين را هميشه مي خواند و من هم.....

 

2--وقتي يه كم بزرگ شدم يك كتري بزرگ داشتيم (هيئتي) كه خيلي ازش مي ترسيدم و فكر مي كردم من را مي خوره براي همين هم هر وقت شيطوني مي كردم اون و نشونم مي دادند.

 

3-من تا اول دبستان شيشه مي خوردم وواقعا از اين كار لذت مي بردم.

 

4- تا اول دبيرستان عضو انجمن اسلامي مدرسه بودم كه دست كمي از بسيج نداشت ..اما خوب ناگهان!!! متحول شدم.

 

5-همه دوستان توصيه كردند كه بگويم چه طور با همسر گرامي آشنا شدم آشنايي ما كه خوب به تحكيم بر مي گرده كه البته حسابي هم با ايشون  لج بودم ، اما همه چيز از يك ايميل در يك روز تابستاني شروع شد و...

خوب اين هم از من ،اما به خاطر تاخير زياد اين بازي من هيچ كس رابه بازی دعوت نمي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:34  توسط nafiseh zare kohan  |