چراغ قرمز بود و ما منتظر تا چراغ سبز شود وحرکت کنیم .
اما انگار این چراغ قرمز قصد سبز شدن نداشت .
به آیینه نگاه کردم روسری ام را دوباره گره زدم و با زبه شمارش معکوس چراغ قرمز چشم دوختم .
نمی دانم چرا روی عدد 120 مانده بود وحرکت نمی کرد.
خسته شدم ،سرم را که برگرداندم مرد را کنار چهار راه دیدم .
ایستاده بود با چند جلد کتاب در دست و کت وشلوار طوسی کهنه اما مرتب بر تن .
یکی از کتا بها را در زرورق پیچیده بود وچندتای دیگر را با نخ پلاستیکی جعبه شیرینی به هم گره زده بود .
صدایش که انگار از میان جانش به لب می رسید در میان بوق های اعتراض آمیز ماشین ها به سختی شنیده می شد: کتاب فروشی دارم...
به کتاب ها نگاه کردم ،همانهایی که با نخ شیرینی به هم چفت شده بودند و در هوا تکان می خوردند .
مجموعه کتاب های دکتر شریعتی بودند..
آن یکی چه بود که در زرورق پیچانده بودش ؟؟ هر چه چشم گرداندم نتوانستم بخوانم نامش را..
مرد قیافه رنجوری داشت انگار دلش نمی آمد کتاب ها رابفروشد که کنار چهارراه ایستاده بود و هراز گاهی کتاب ها را به ماشین ها می نمایاند..
دستم به سمت دستگیره رفت تا پیاده شوم .
اما در این فاصله مرد ی که سوار پژوی نقره ای رنگ بود کنار پایش ایستاد و کتا بها ی به هم چفت شده را از دستش گرفت .
با آن چهره رنجور نگاهی به مرد غریبه کرد .
تا به خودش آمد چند اسکناس سبز در دستانش باقی ماند ه بود.
لبخند تلخی زدو پول ها را درجیبش چپاند ونگاه با حسرتی به کتاب ها که حالا روی صندلی ماشین آن مرد غریبه بود انداخت.
باورهایش را فروخته بود انگار که آن طور نگاهشان می کرد..
چراغ سبز شد وباید راه می افتادیم .
حالا مرد کنار چراغ راهنمایی ایستاده بود و به ماشینی که دور می شد نگاه می کرد.
کتاب زرورق پیچ هنوز در دستش بود به امید چراغ قرمز دیگر شاید ...
رادیوپیام اخبار ساعت 20:30را می گفت: "رییس جمهور از کاهش نرخ فقر در ایران خبر داد..."
...

