-الو ،سلام
-سلام
-آقای ورجاوند تشریف دارند؟
- نه عزیزم ،یکی دو ساعت دیگر می آیند .شما ؟
-من از روزنامه هم میهن تماس می گیرم ،دوباره مزاحم می شوم .
وبعد گوشی را گذاشتم .آن موقع ساعت هشت شب بود و خوب دو ساعت دیگر حوالی ۱۰ شب.عقربه ها چرخیدند وایستادند روی ساعت ۲۲ یا همان ۱۰ خودمان.
با خودم گفتم دیگر دیر وقت است فردا تلفنی خواهم کرد.
وفردا که آمد ..
مهدی اس ام اس سرگه را با تعجب برایمان خواند :"پرویز ورجاوند در گذشت ..." اول باورمان نشد و بعد از پرس وجو خبر تلخ بر جانمان نشست!
منگ شدم لحظه ای ،هر وقت خبر مرگی را می شنوم این طور می شوم ،وا می روم انگار ..
...پیرمرد !! پس تمام شد.
به یادش می آورم با آن کت وشلوار مرتب و کراوات همیشگی اش با چه شوری به "ادوار "می آمد واز آزادی وآرزویی که در سر داشت سخن می گفت و اکنون دیگر نیست به همین راحتی ...
حالا باید روی نامش در دفتر تلفن سورمه ای رنگم خط بکشم یعنی که دیگر نیست ،یعنی ورفت تا لب هیچ...
او رفت با آرزویی که در وجودش ریشه دوانده بود و من مانده ام با حسرتی در دل که کاش این بار دو ساعت دیرتر تلفن می کردم ...


