تبليغاتX
روزمرگي ها - اذان موذن زاده و ...

موذن زاده که اذان می گوید انگار روی دل آدم با چیزی نوک تیز خط می کشند ، آنجا که دربیات ترک (شور) می خواند و دلت در شور می زند ...

چشمانم را که می بندم خودم را می بینم با آن چادر سفید و گل های قرمز ریز ؛ جانماز ساتن کوچک سبز رنگم را که مدام از زیر پایم لیز می خورد زیر بغل زده ام و دنبال مادر که نمی دانم با آن دمپایی های ورنی مشکی چطور این قدر تند راه می رفت خودم را می کشم .

-مامان یواش تر پهلوم درد می گیره

-تند بیا الان از جماعت جا می مانم ...

می دوم دنبالش .زنها به صف ایستاده اند و همیشه آن جلو عذرا خانوم برای مادر جا گرفته تا کنار هم بنشینند ..اما من همیشه محکومم که آخر مسجد بنشینم.این را از همان اول عفت خانوم زنی که مسجد را جارو می زد گفت.

-بچه ها باید بروند آن ته بنشینند . معنی نداردکه !!! حواس ما را هم پرت می کنید .

و من همیشه آرزویم بود که آن جلو کنار دست مادر نماز بخوانم  ،زیر چشمی نگاهش کنم و حمد و قل هووا... را که یادم داده بود بخوانم . اما نشد

می رفتم آن ته و اگر دوستانم ( اکرم واعظم ) هم با مادربزرگشان می آمدند ُ همان کنار پنجره آخر مسجد با هم نماز می خواندیم  زیر چشمی به هم نگاه می کردیم و ریز می خندیدیم تا مبادا عفت خانوم بشنود ودعوایمان کند  ...

جقدر حس خوبی داشتم بیرون که می آمدم با مادر

برگشتنه هم تند می دوید .

-بدو شام دیر میشه.

 اما این بار سه نفری بودیممن و مادر و بابا که دستم را در دستان بزرگ وزبرش می گرفت و چه کیفی می کردم  !

چه خوب بود ..

موذن زاده اذان می گوید ایستاده ام این بالا و شهر زیر پایم است .

حالا دیگر نه مادر هست که دنبالش کشان کشان خودم را بکشم و نه پدر که برگشتنه جانمازم را از دستم بگیرد تا لی لی کنم و از ته دل بخندم .

حالا خیلی چیزها عوض شده است .حالا مادر کنار همان مسجد در حیاطش خوابیده و پدر هم کیلومترها دورتر...ومن هنوز این جا ایستاده ام شهر زیر پایم است ، چراغ ها سوسو می زنند و تنها یک چیز فرقی نکرده است هنوز محکومم که آن ته بایستم و خیلی چیزها را نبینم هنوز هم خیلی ها دوست ندارند که نگاهشان کنم مبادا که ..

وهنوز هم نمی شود بگویم آخر من دوست دارم که ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:31  توسط nafiseh zare kohan  |