مهر که می آید دست ودلم می لرزد
جنب و جوش میان بچه ها ،بزرگترها و دانشجویان برایم دیدنی است و فراموش می کنم که حالا دیگر سالهاست که من از این کاروان جدا شده ام .
اول مهر که می شود دلم پر می کشد به حیاط مدرسه با آن تور کهنه وسط حیاط که برای بازی ما خیلی بلند بود و قدمان نمی رسید .
دلم لک می زند برای بوی کتاب های نو ومدادهای نوک تیز.
چندین سالی که جلوتر هم بیایم یاد اولین روز دانشکده می افتم که هنوز از خاک و گچ بنایی پر بود و چقدر غر می زدیم که این چه وضعی است!
یا سالهای بعدش که از طرف انجمن در تدارک استقبال دانشجویان جدیدالورود می دویدیم و برای صفحه بندی مجله ای که میخواستیم به تازه واردان بدهیم تا نصفه شب بیدار می ماندیم .
یادش به خیر!
یادش به خیر !سر پخش فیلم های تجمعات دانشجویی چقدر اذیت می شدیم و ده بار از معاونت دانشجویی می آمدند
که نکنید..
اما حالا چند سال از آن روزها گذشته
دیگر حتی اجازه نفس کشیدن هم به انجمن ها نمی دهند چه رسد به برنامه برای استقبال از جدیدالورود ها
حالا انجمن کوچک دانشکده که برای گرفتن اتاقش تا پای کمیته انظباطی هم رفتیم خالی تر و مظلوم تر از همیشه است و با دیدنش نا خودآگاه دلت می خواند:
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند....
بی خودی نیست که وقتی مهر می آید و بویش در خیابان ها می پیچد هنوز دست ودلم می لرزد...

