به عزیزی که می گوید این روزها همه حرفهای وبلاگت چه تلخند!!!
گل از تو هوایی شد
پاییز را چرا...
نشنیده ای که آفتاب
وقتی دلش برای انسان می گیرد
پا پهن می کند در شمعدانی کنار ایوان
و به حرف آدمها گوش می دهد
گل از تو هوایی شد که ما
به پاییز افترا می زنیم
پس...
پرنده از تو هوایی شده
که کنج بام من نشسته تو را می پاید
که زیر خرمنی از شرم
نمی گویی آنچه را که نمی توانی بگویی
واین پرنده بیچاره کنج این بام درحیرت است
که "پری زده"ی ،سر به هوای ما
چرا مرا
درون آن قفس تنگ می خواهد
حال آن که می توانم
به دیدن این شگفت
آن قدر بخوانم که بی هوا به سخن آید لال .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:34  توسط nafiseh zare kohan
|
