امروز وارد چهارمین سالی می شوم که تونیستی
تو رفته ای با آن همه راز مگو که در دل داشتی و خاطرت چنان تازه است در ذهنم که انگار چشمم را که باز کنم می بینمت .
حالا تمام آن نشانه هایی که برای هردویمان نشانه بود برای من تنها به عنوان رازی شده است که در دل دارم و هیچ کس از آنها سر در نمی آورد .
چهار سال گذشته است و من ثانیه به ثانیه اش را با تو بوده ام ،با تو، با لبخندهای تو، با حرفهای توکه در دهان من می چرخند ، با طرح خطوط صورتت،واثر سر انگشتان مبهمت که انگار هنوز در دستانم است.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:50  توسط nafiseh zare kohan
|

