تبليغاتX
روزمرگي ها - یار دبستانی من

تو هم می توانی تصور کنی

چشمانت را اگر ببندی و خوب نگاه کنی می بینی

اتاقهای به هم ریخته ،صندلی های شکسته ،دیوار خونی ،کتابهای پاره پاره شده و...

"یار دبستانی من

با من وهمراه منی

چوب الف بر سر ما..."

اگر خوب گوش کنی این  صدا را هم خواهی شنید

آن سو تر که بروی می شنوی که می گویند "امام زمان ازما بپذیر" وبعد می بینی که دوستان و

هم کلاسیهایت دارند زیر ضربه چکمه وباتوم له می شوند

بو که کنی بوی دود وباروت وخون را هم حتما حس خواهی کرد و پسر جوانی را هم خواهی دید که پیراهن خونی دوستش را به نشانه اعتراض در دست گرفته ونمی داند که بعدها آن بلوز سند مجرمیتش خواهد بود

وجوانکی شاعر پیشه را خواهی دید عزت نام  که در خون خود غلتیده وبعدها به خاطر اینکه شهید راه آزادی شد ودر خون خود غلتید محکوم!

اگر کمی زمان را هم به جلو بیاوری  میبینی که بی گناهان محکوم شدند ومجرمان تبرئه و می بینی علی ،رضا ،اکبر ،احمد و..را در بند ومجرمان تبرئه شده راسرمست از پیروزی خیالیشان

6 سال از آن روزها گذشته  وهنوز فراموش نشده است آن دوران تلخ، دوران مظلومیت دانشجو، دورانی که هرچند هیچ گاه نگذاشتند یادش گرامی داشته شود

6سال از آن روزها گذشته وهنوز که هنوزر است تو تنها با بغضی در گلو ، اشکی در چشم ویادی در دل وتنها وتنها همین می توانی گرامی بداری سالروز مقاومت دوستان دانشجویت را وشاید اگر بگذارند با چرایی بر لب اگر بگذارند...

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                           

ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
وپیش از آنکه عاشق شویم
سینه به خاک سپرده
مردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه تکیده از تکیه گاه خویش
جان را سپردیم
به خاطر دارم پیامتان و سرنوشتتا ن را
که همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازه های صامت سینه سرخان سینه بر میخ
تجسد. آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
که از تکرار یادشان شاید
پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله می میرم

شهید عزت ابراهیم نژاد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 16:19  توسط nafiseh zare kohan  |