شب با تابوت سياه،
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک..."

می خواستم بنویسم از دوشنبه پیش تا به حال
ساسان نوشته می نوشتی از جلوی دانشگاه تهران از تجمع برای گنجی واز کتکی که من ،حجت .محبوبه وخیلی دوستان دیگر خوردند از لحظه هایی که وقتی چشم باز کردم دیدم داریم زیر لگد و باتوم له می شویم وصدای جیغ وهوارم را فقط خودمان می شنویم
از لحظه هایی که نیروی انتظامی که باید مراقب جان ومال آدمها باشد به آن ها حمله می کرد وآن سرهنگ داد میزد که ازکمر به پایین بزنید وکاش آنها لااقل از کمر به پایین میزدند وبعد آن جوانان لباس شخصی ....انگار نه انگار که ما آدمیم مگر چه میخواستیم؟ حالا که همه چیز دست خوشان است تنها آزادی گنجی همین !
اما فکر گنجی رهایم نمی کند مخصوصا از وقتی عکسهایش را دیده ام وآن جوان مهابادی که حالا نامش را از یاد برده ام
راستش خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس که در خیال وبیداری به گنجی وآن نگاه امیدوارش فکر کردم
از بس که شمردم روزها را به این امید که فردا شاید رها شود
از بس به یاد آن شب رهایی افتادم که با بچه ها آمدیم و به خاطر اینکه صبح برای تهیه خبرآزادی اش رفته بودیم با آن تن رنجور خندید که "آقا اینها تقلب کردن صبح هم آمده بودند "و بعد همه خندیدیم.
از بس به این فکر کردم که "دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟"
از بس از ترس به خود لرزیدم که نکند وبعد گفتم نه!
نمی دانم چه باید بکنیم برای رهایی مردی از تبا ر اصلاح طلبان که مردانه ایستاده است
نمی دانم
آنقدر کلافه ام که حتی نوشتن هم آرامم نمی کند
تنها مینویسم با یاد شاملوو به قولش برای کاشف فروتن شوکران اکبر گنجی
جوجه ای در آشیانه
گلی در جزیره
ستاره ای در کهکشان
*
باپیشانی بلند ت به جِِرمی اندیشیدی
که در پوسته می رست
تا باغچه را
به نغمه
سرشار کند
هم چنان که عصاره خاک
از دهلیز ساقه می گذشت
تا چشم انداز تابستانه را
به رنگی دیگر
بیاراید
برجزیره ای که می گذرد
باگردش تپنده روزان وشبان
از برابر خورشیدی
که در خود
می سوزد
*
تو میلاد را
دیگر بار
در نظام قوانینش دوره می کنی
وموریانه تاریک
تپش های زمانت را
می شمارد

