عکس تزیینی است
آن طور که شناسنامه ام می گوید امروز زاده شدم بیست وپنجمین روز از پنجمین ماه سال در نخستین سال جنگ وحشی هشت ساله که تمام چیزمان را به تاراج برد
در منطقه ای درجنوب شهر، راه آهن ، بیمارستان بهارلو
اما آن طور که مادرم می گفت بیست وسوم مرداد روز تولدم بوده است میانه گرما وآنقدر کوچک بوده ام که همه فکر کرده بودند زنده نمی مانم وتنها آن دکتر پیر به نگرانی های پدر و مادر خند یده بود وگفته بود نگران نباشید
از من هم قوی تر است!
یادش به خیر مادر!
هروقت خیلی دلش برایم غنج می رفت می گفت:"نگاش کن انگار نه انگار که همان بچه کوچکی که فکر می کردم زیر سنگینی های این دنیا دوام نمی آورد وهمان اول راه می رود؛ است وبعد یواشکی اسفندی بر آتش دود می کرد .
راست می گفت مادر انگار زاده شده بودم که بمانم وببینم هر آنچه را که بارها آرزو کرده ام کاش زنده نبودم تا ببینم و..
امروز زاده شدم هرچند هیچ فرق نمی کند که کدام روز درست است آنچه مادر می گفت یا آنچه دفترچه کوچک قرمز رنگ می گوید اما ای کاش سرزمینم را یک بار لا اقل یک بار آن گونه ببینم که همیشه آرزویم است
یعنی می شود یعنی این عمرنامعلوم مجالم می دهد تا ببینم ایران را آنگونه که آرزویم است؟ آنگونه که آرزویمان است؟
ای کاش فرصتش رابیابم تا آنچه را هم که می خواهم ببینم
ای کاش
ای...

