بهنود در مقاله ای به تشریح اثر فیلم بر جامعه پرداخته وحتی اثر آن را گاهی بیش از چندین مقاله دانسته است هرچه کردم نتوانستم از گذاشتنش در وبلاگ خودداری کنم مخصوصا وقتی که دیدم من هم مثل بهنود به یاداکبر گنجی افتادم ...

اول اینفیلم را ببیند تا سخنم واضح باشد. گاه اوقات تصوير کار صد مقاله می کندگاه اوقات تصوير کار صد مقاله می کند گاه اوقات تصوير کار صد مقاله می کند. چنان که وقتی بخواهند نوشته ای را مدح گویند، آن را به مثابه تصويری می دانند که در برابر چشم آدمی گشوده شده. کارتون هم همين کار را می کند مانند طنز که اگر کار خود خوب انجام دهد، با بزرگ کردن نقطه های ضعف، نکاتی را که می تواند در بزک های رايج مخفی بماند، در برابر چشمانمان قرار می دهد. انيمیشن ترکيبی از اين هر دوست و گاهی چنان کاربردی دارد که باورنکردنی است.
چند سال پيش به همت دوستی در تهران فيلمی انيميشنی ديدم از کارتون سايه ای. که با ساده ترين خطوط بلندتر فریادها بود. انگشتان دو دست را نشان می داد که سايه می ساختند و چون دوربين گشاده می شد متعلق به يک زندانی بودند که در سلولی انفرادی نگاه داشته شده، دست و پايش بسته و چشم بند به چشم داشت. دست ها و انگشتان به طرزی باورنگردنی به همراهی يک موسيقی خيره کننده، پرنده هائی می ساختند که پرواز می گرفتند. و تکثير می شدند. تا آن که ناگهان از چشمی[ دريچه مخصوص نظارت نگهبانان در سلول های انفرادی] چشم غريبه زندانی را در حال ساختن اين سايه ها ديد. خيال زندانی برملا شد. ريختند و او را بردند و شکنجه شروع شد. زندانی را خونين و بی رمق به سلول برگرداندند و او بعد مدتی با دستانش که در کيسه ای چپانده شده بود تا نتواند سايه بسازد، باز هم سايه پرندگان را ساخت. پرندگانی که اين بار گويا کيسه ای به سرشان بود و در داخل کيسه ای بال بال می زدند و سرانجام کيسه را به پرواز درآوردند. باز چشمی کار خود کرد.
انیمیشن سايه ها اين بار زندانی را زير سخت ترين و حيوانی ترين شکنجه ها نشان داد. و تاريکی همه جا را گرفت. اين بار وقتی سايه ها خواستند ساخته شوند، زندانی دست نداشت. و به آهنگی غم انگيز آشکارمی شد که نمی تواند ذهن خود را برای خود به نمايش بگذارد. به نظر می رسید که زندانی کارش همين سایه سازی است. و بی دست و انگشت، کاری نمی توانست کرد.
اما فيلم در لحظه ای باورنکردنی با سايه های از پرندگان دنبال شد که با انگشتان پا ساخته شده بودند. و از هياهو پيدا بود که پرندگان سايه ای دارند او را همصدائی می کنند و به پرواز در می آيند. زندانی موفق شده بود صدای خود را به سلول های ديگر هم برساند.
فيلمی که در اول اين مقاله نشانی دادم نيز همين روايت است به گونه ای ديگر. همه ساکنان آن خانه [سلول] ها به نوعی در آن فضاهای بسته خود را سرگرم می کنند جز يکی که او سر به ديوار می کوبد. می کوبد... می کوبد تا سرانجام ديوار فرومی ريزد و آبی آسمان و آفتاب نيروبخش به درون راه می يابد. اوست که بال می گيرد و به پرواز می رود. اما نجات خود، تنها منظور صاحب سر نيست. وقتی هوای آزاد را به درون فرستاد، سرمشقی شد و در آخر فيلم ديگر ساکنان خانه [سلول] هستند که دارند به ريتمی موزون سر به ديوار می کوبند.
من از اين فيلم دو پيام شنيدم. يعنی در ذهنم دو جمله تداعی شد.
هيچ آزادی بی هزينه به دست نمی آيد. يکی.
دوم : اکبر گنجی.

