ديشب آرش هم رفت به همان سادگي كه دوستان ديگر رفتند.
ديشب از فرودگاه زنگ زد وخداحافظي كرد .
آرش از بي مقدمه رفتنش مي گفت و من به روزهايي كه با هم گذرانديم فكر مي كردم روزهايي كه آرش هراسان وارد شوراي تهران مي شد ومي گفت تعقيبش كردند .
روزي كه جلوي ساختمان ادوار مقابل چشم من وخيلي هايي ديگر او و رضا را روي زمين خواباندند ،دستبند زدند وكشان كشان بردند..
آرش مي گفت حتما برايم ايميل بزنيد ومن به اين فكر مي كردم كه چقدر خسته ام از اين ايميل هاي لعنتي كه هر روز بايد سراغ عزيزي را از آن ها بگيري ..
كاش دقيقه اي و يا ثانيه اي حتي! مي شد دوست وعزيزت از اين ايميلهاي لعنتي بيرون مي آمد چشم در چشمت مي دوخت و تومي توانستي حالش را بپرسي
كاش مي شد ..اما ديشب آرش هم رفت...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 10:48  توسط nafiseh zare kohan
|

